زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره
زندگی پنج نفره مازندگی پنج نفره ما، تا این لحظه: 2 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

خوشبخت ترینم

شهادت مادر

  سلام زهرای من   بالاخره بعد چند روز تونستم بیام و برات پست بزارم ولی مقداری دیر اومدم سه شنبه 4 فروردین شهادت حضرت فاطمه (س) بود داستان شهادت حضرت رو توی ادامه مطلب بخون دخترکم   تو رو به صاحب اسمت میسپرم خود حضرت فاطمه (س) نگهدارت باشه عروسکم         در سال يازدهم هجرت فاجعه كبرى اتفاق افتاد و آن سال رحلت اشرف مخلوقات يعنى خاتم پيامبران حضرت محمد مصطفى‏ صلى الله عليه وآله بود، همان پيامبرى كه امير مؤمنان خطاب به آن حضرت بعد از وفات گفت: اى رسول خدا با رحلت تو چيزى قطع شد كه با مرگ هيچ كس قطع نشد، و آن رابطه بين خدا و خلق يعنى وحى و نبوت بود ، آرى خاتم پيامبران ...
6 فروردين 1394

دیدن اولین بهار زندگیت مبارک عروسک

سلام عروسک من   نمیدونم چی بنویسم و از کجا بنویسم پارسال که تو دل مامان بودی بهتر میتونستم حسم رو منتقل کنم و اینجا بنویسم ولی اینبار حسم غیر قابل توصیفه   فردا اول فروردین 1394 هستش و اولین عیدی که پیشمونی و من و بابایی از ته ته ته دلمون خوشحالیم   دختر گلم دلت خیلی پاکه برای همه دعا کن من پارسال واقعا نمیدونستم چه اتفاقاتی تو سال 93 برام می افته و آیا واقعا مامان میشم یا خدا منو لایق نمیدونه ولی خداروصدهزاااااااااااااار بار شکر الان شما رو دارم دختر نازنینم دعا کن ، برای اونایی که نی نی ندارن دعا کن ، دعا کن سال دیگه یعنی عید 95 همه به حاجتشون برسن ، دعا کن سال 94 برای همه سال پر خیر و برکتی باش...
29 اسفند 1393

هشت ماهگیت مبارک

  سلام دختر قشنگم   هشتمین ماهگرد زندگیت مبارک عروسکمممممممممممممممممم انشاالله 1000000000000 ماهه شی   عکس 8 ماهگیت : عاشق جوراباتی و کلی باهاش ورمیری و اگه کسی کاری باهات نداشته باشه خودتو با جورابات سرگرم میکنی     دوستت دارم هواااارتااا   فعلا خدانگهدارت       پیشرفتای طلا خانومی :   اول دندونات که گفتم تا الان 5 تا دندون داری در تاریخ 12 اسفند یعنی 7 ماه و 14 روز مسلط چهار دست و پا میرفتی...قبلش یکم میرفتی و می افتادی.. یادمه تو فرودگاه جده بودیم و منتظر ، که نوبتمون بشه برای ورود به سالن فرودگاه ، رفتیم تو نماز خونه که شما م...
28 اسفند 1393

دندون پنجم

سلام به دختر یکی یه دونم   یه خبر دسته اول دارم برات که البته از عنوان معلومه   همین الان الان دیدم دندون پنجمت هم نیش زده رو لثه خوشکلت رو سفید کرده   حالا بالا سه دندون و پایین دو دندون داری اگه بخوام با اسم دندونات بگم چهار تا دندون پیشین مرکزیت در اومده و الانم دندون پیشین جانبی بالا سمت چپ در اومده   مبارکت بالا عسلمممممممم   میسپارمت به خدا جیگر گوشه         ...
23 اسفند 1393

باز بابایی ما رو تنها گذاشت

سلام قشنگم   بابایی دیروز ظهر ما رو گذاشت رو رفت ...   میگفت انشا الله عید رو کلا بهم مرخصی میدن و احتیاجی نیست این همه راه شما رو با خودم ببرم ولی ته ته دلم خیلی میخواست باهاش بریم و اولین عید حضور شما رو تو خونه خودمون باشیم و خودم سفره بندازم ...   ولی از چند لحاظ بد نشد خو یکی اینکه خاله اعظم چند روز پیش رفتن بندر انزلی و ما نتونستیم باهاشون خداحافظی کنیم و هنوزم نیامدن اگه ما هم با بابایی میرفتیم دیگه تا یه ماه شاید خاله جون رو نمیدیدیم یعدشم همه مون مریض هستیم بد جورررررر شما تازه یکم خوب شدی...من که خوب نشده دوباره حالم بدتر شده و مادر جون هم خدارو شکر بهتر شدن...بابایی هم بهتر شده بود امی...
22 اسفند 1393

بهداشت نوبت هفتم.هفت ماهگی

  سلام دختر گلم   سه شنبه 28 بهمن ما قبل حرکتمون به سمت بیرجند شما رو بردیم بهداشت برای چکاپ: قد 69 سانت دور سر 43 سانت وزن 8100 گرم   وزنت که از ماه پیش ثابت مونده بود نگرانم کرد ولی گفتن بخاطر دندوناشه اشکال نداره و نگران کننده نیست برای آخر اسفند هم نوبت نوشت که وقتی برگشتیم مسجد سلیمان باید شما رو ببرم که بینم وزن گرفتی یا نه یه آزمایش خون هم برای آهن خونت گفت بگیرم ازت که انشا الله از سفر که برگشتیم باید ببرمت برای آزمایش       ...
30 بهمن 1393

دندونام هم در اومدهههههههههههه

بعلههههههههههههه بعلهههههههههههههه مامانم درست نوشته من سه تااااااااااااااااااااا دندون در اوردم اولیش دندون پایین سمت چپ : 6 ماه و 19 روزگی در تاریخ 17 بهمن 93 دومی دندون بالایی سمت چپ : 6 ماه و 20 روزگی در تاریخ 18 بهمن 93 سومی دندون بالایی سمت راست 6 ماه  و 28 روزگی در تاریخ 26 بهمن 93 چهارمی هم تو راهه بعلهههههههههههههه مامان جونم آش دندونی میخواست درست کنه واسم ولی تصمیم بر این شد که بیایم بیرجند درست کنیم که مادر جون هم کمکمون کنن و همه بخورن حالا باید منتظر باشیم تا فرصت بشه عکس دندونامم اگه گذاشتم که مامانی عکس بگیره میاد و اینجا میزاره از اونجایی که مامانیم خیلی خسته است فعلا خدانگهدار ...
29 بهمن 1393

ما اومدیییییم

سلام به همگی   من یعنی زهرا گلی با مامان جون و بابا جونم همین یک ساعت پیش رسیدیم بیرجند و الان خونه بابا بزرگیم و خدامونو صدددددددددددد هزار بار شکر میکنیم از اینکه بعد تقریبا دو روز تو راه بودن به سلامت رسیدیم   دلمون برای همههههههههههه تنگ شده بود بوووووووووووووس     ...
29 بهمن 1393